تبليغاتX
تا مهر او

تا مهر او

الهی ! تا مهر تو پیدا گشت همه مهرها جفا گشت

تو را به نگهبانی باغ دلم گماشته ام

بپذیر پسرم

بپذیر نفسم

وگرنه باغ پاییزی دلم در تکرار ثانیه ها جان خواهد داد



همون رمز قبلی



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 15:3 توسط بیدل|

زوجی جوان به تازگی در محله ای نقل مکان کردند .یک روز صبح وقتی که مشغول خوردن صبحانه بودند ، زن جوان از بیرون پنجره متوجه همسایه اش شد که در حال پهن کردن رخت ها بود .

زن جوان گفت :
 رخت ها خیلی تمیز نشده

زن جوان گفت :
 رخت ها خیلی تمیز نشده
زن جوان گفت :
 رخت ها خیلی تمیز نشده
  آن همسایه نمی داند چطور باید رخت ها را بشوید .شاید به صابون رخت شویی بهتری نیاز دارد !
شوهرش نگاهی به پنچره کرد ولی چیزی نگفت
 ...
هر وقت که آن همسایه رخت ها را برای خشک شدن پهن می کرد
 زن جوان همان جملات را تکرار می کرد .

تقریبا یک ماه بعد از آن جریان  زن جوان زمانی که رخت هایی بسیار تمیز را روی طناب دید تعجب کرد و به همسرش گفت :
نگاه کن
 ! آن همسایه بالآخره فهمید که چطور رخت ها را بشوید !نمیدانم از چه کسی یاد گرفته !
همسرش در پاسخ گفت
 :
من امروز صبح زودتر بیدار شدم و پنجره ها را تمیز کردم
!

زندگی نیز چنین است:دیدگاهی که ما نسبت به دیگران داریم به  پاکی و شفافیت پنجره ای بستگی دارد که ما از ورای آن نگاه می کنیم...

شاید ایده ی بدی نباشد اگر قبل از اینکه هرگونه انتقادی کنیم
 ببینیم آیا افکار و ذهن ما برای دیدن خوبی های افراد قبل از  قضاوت درمورد آن ها آماده است یا نه
!

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 13:34 توسط بیدل|

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 16:17 توسط بیدل|

چند تا عکس از اتاق پسر قشنگم

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 0:44 توسط بیدل|

اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک می‌خرم. بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد میده.
بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.
بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.
و مهم‌تر از همه بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اون قدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده.


در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود. بادکنک فروش یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد . سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را رها کرد . بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند. پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود.
تا این که پس از لحظاتی پرسید:
آقا! اگر بادکنک سیاه را رها می کردید بالاتر می رفت؟
مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و گفت : " آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد."
تفاوت آدم ها در ظاهر آنها نیست! تفاوت آدمها در درون آنهاست، در تفکر آنهاست!

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 7:17 توسط بیدل|

 
 
دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند
دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم
اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند
قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد
سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود
 
================================
مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم
و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است
چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيایم
مي نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار
 
==============================
 .می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است
می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم
قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم
 
=========================
......... پارسايي از کنارم رد شد
عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت
مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست
اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است
و زيباترين خطر..... از دست دادن
 
==============
تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور
.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي
 
==============
رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم
اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟
 
==============
پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود
که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و
پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام
 
 ==============
هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم
تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت
 
حالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيست
  
 ======
  
 وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست
------------------
سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌
كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه
يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه
يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛
يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره
 
يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت
هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد
ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد.
 
يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،
انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند
 
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم
همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند
 
من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده
من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام
 
 که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب‌ کنم
وای بر من اگر همین طور خاك‌ باقي‌ بمانم
 
 
الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..
بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم
پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم
 
 
 
نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 15:23 توسط بیدل|

نازنینم!

امدی .... آری  الان هستی  و با نفسهایم نفس میکشی . الان نود و پنج روز هست که تو با منی.

نازنینم! نمی دانی حس با تو بودن این روزها چقدر برایم شیرین و دلپذیر است. صبح ها که از خواب بیدار میشوم  می دانم که تنها نیستم ، شبها با یاد تو و با فکر تو به خواب میروم . تو در درونم هستی ، در درونم دارد با من این دنیا را تماشا می کنی. از دریچه نگاه من! وجود معصومانه تو رنگ و بوی همه اتفاقاتی که هر روز برایم می افتد را عوض کرده است. گاهی فکر می کنم اعجاز خلقت تو فقط به آفرینش و تکامل لحظه به لحظه ات نیست که این مساله با تمام معجزه بودنش فقط بخش کوچکی از کل داستان است. تغییرات لحظه به لحظه ای که دارد در من رخ می دهد. دایره های کوچک فکر و روحم که لحظه به لحظه دارند موجود جدید معصومی را به حریم خود فرا می خوانند. برنامه های غذایی که به خاطر وجود تو از این به بعد باید مراعاتشان کنم. شرایط جدیدی که با تمام پیچیدگی و ابهامش دارم به سمتش آغوش می گشایم و ...

 ...و این نرم نرمک خزیدنت در فکرها و کارهایم برایم هم عجیب است و هم شیرین.

دیگر تنها نیستم. حتی اگر اینجا در این اتاق خالی از احساس گوشی برای شنیدن حرفهایم نباشد می دانم که تو با من هستی و قلب کوچکت دارد درون من می تپد. خدا تو را اینقدر نزدیک من قرار داده است که می توانی با صدای قلبم هم حرفهایم را بشنوی. نیازی نیست برای حرف زدن با تو به دنبال کلمات بگردم! اعجازی که خداوند در این رابطه نهاده شده است هنوز برایم مثل یک معما است. یک معما که پیچیدگی و شیرینی را تواما در خود دارد.

شیرین زندگی ام!

شب تولد بزرگترین مرد عالم از وجودت باخبرشدم.نشانه های مختلفی از وجودت را درونم حس می کردم شواهدی که برای من ثابت میکرد هستی اما هیچ کدامشان علمی نبود. لحظه ای که با روشن شدن خطی وجود تورا باخبر شدم لحظه عجیبی برایم بود لحظه ای که نمیدانستم باید گریه کنم یا بخندم لحظه ای که از شدت خوشحالی زبانم قاصر شده بود از همه چیز.

سر نماز فقط گریه کردم و خدای خوبمان را برای بودنت شاکر شدم. چقدر آن نماز برایم شیرین بود نمازی که برای اولین بار با هم خواندیم.

هنوز باورم نمی شود،.... هنوز برایم باورش سخت است که دو قلب در درونم می تپد!خدایا شکرت.

اری ... اینها درد و دلی است با موجود پاک و معصومی که در درونم زندگی میکند دلم میخواهد با تمام وجودم فریاد بزنم و بگویم :

" من هم مادر شدم"

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 12:10 توسط بیدل|

 

 

دعا یادتون نره

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 0:6 توسط بیدل|

این روزها

دلم گرم است به بودن!

و دوست داشتن را این روزها چه خوب می بلعم...

دومین انگشت دست چپم متاهل است

و خود متعهد!

حتی اگر ستاره های آسمان نخواهند

باز هم دوست خواهم داشت...

حتی اگر ابرها بگویند

از راهی که رفته ام باز نخواهم گشت...

حتی اگر عشق بخندد...

عاشق نخواهم شد!

زیرا

چشیده ام...

که دوست داشتن از عشق برتر است...

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 11:33 توسط بیدل|

 

 

استاد چقدر جای تو خالی بود ...

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 18:44 توسط بیدل|

حرفهایت مانند نفس عمیقی که از ته دل بر می آید و جانم را زندگی می بخشد. کلمات نوازشگرت مرا به اوج آنچه شور هستی و تمنای حیات می نامند، می کشاند. صدایت.. آه صدایت.. صدایت بیداری روح من است؛ بینایی چشم من و زیبایی احساس من. عشقی فراتر از آنچه در صدای تو موج می زند تن مرا لمس نخواهد کرد

خداوندا چه حسی است این حس تعلق...!

من آنگونه به تو تعلق دارم که گویی تو سرزمینی هستی که در آن زاده خواهم شد، تعلقی به همان بزرگی و حسی به همان اصالت..لحظه های من خرامانگاه تو اند..

عزیز جان بیداری من باش...تصمیم گرفته ام زنده بمانم. تصمیم گرفته ام این حس غریب وجودم را برای چندی در درونم خاموش کنم و به امید همیشه با تو بودن به این زندگی، به این تنهایی تن بسپارم. می توانم ، به خداوند سوگند که می توانم هر کاری را برای تو انجام دهم.
آرزوهای بزرگی دارم که همگی در تو خلاصه می شوند ، باید خودم را پا به پای خواسته هایم رشد دهم. ناگزیر از بزرگ شدنم.

آه که چقدر دلم تنگ این هستم که کاری را برای تو انجام دهم. دلتنگ این که باب میل تو لباس بپوشم، خودم را برای تو بیارایم و همان کنم که تو می خواهی. دلتنگ این که کارها را بخاطر دیدن تو نیمه کاره رها کنم، برای یک دیدار کوتاه با تو زمین و آسمان را بهانه بیاورم. و همان کنم که تو می خواهی.

تو طلوع کرده ای و چشمان من جز بودن تو چیزی نمی بیند.امروز دیدم. دیدم آن حقیقتی که ما را یکی می ساخت.حس بودنت را دیدم. عطر همیشگی ات را بوییدم.این حس، دوست داشتن نیست. عشق نیست. نیاز نیست. آرزو و خیال نیست.هیچ کدام اینها حرمت تو را ندارند. هیچ کدام اینها آنگونه که باید تو را خلاصه نمی کنند..

این زندگی ست. تنها حس زندگی و زنده بودن ست که قادر است تمامی من و تو را در خود جای دهد.نمی توانم بگویم که در کنارت عاشق هستم یا بیشتر به بودن در کنارت نیاز دارم و یا اینکه بیشتر از هر چیز دیگری در این دنیا آرزوی با تو بودن را دارم..نه..هیچ کدام اینها کافی نیستند..کم و ناتمامند.

تنها واژه ای که حس بودن با تو را معنا می کند همانا "زندگی" ست. بودن و زنده بودن.

در کنار تو خود را می شناسم. بودنت مرا دچار درک زندگی می کند. و در حضور توست که وجود خویش را احساس می کنم. از سرانگشتانم زندگی می روید. آنگونه که جدا از تو گویی مرده ای ام که میزید. این حس زنده بودن چیزی شبیه به دردیست که از فشار انگشتانم در میان دستهای قوی ات حس می کردم. چیزی شبیه به خستگی شیرینی که تن های تشنه مان را تهی می کرد.. همانقدر ملموس و به یاد ماندنی..

آنچنان که هر روز و هر روز تکرار می شود بی آنکه تکراری شود...درست مثل زندگی و همچون خود زندگی، تو نیز هر روز و هر لحظه در من شروع می شوی و مرا تکرار می کنی...

خداوندا من با او به تو روی میاورم که تو خود بزرگی و نگهدار ما و عشق ما.


دو سال از با هم بودنمان و یکی شدنمان میگذرد و خوشحالم که او را در کنارم دارم . پس با تمام وجود میگم: " محسن جان همسر خوبم سالگرد ازدواجمون مبارک"

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 11:25 توسط بیدل|

بر چهره ی گل نسيم نوروز خوش است

بر طرف چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه بگويی خوش نيست

خوش باش ومگو ز دی که امروزخوش است

 

سال نو پیشاپیش مبارک

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 18:13 توسط بیدل|

بارها این رویا را دیده ام!

اما او از من در گریز است!

 دلیلش؟........نمیدانم! ...نمیدانم!

می کوشم خود تعبیرش کنم!

در می مانم.....

 چشمانم را بر هم می فشارم ومنتظر رویا می مانم.

این شب ها چشم های من خسته است

گاهی اشک ، گاهی انتظار

این سهم چشمان من است ....

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 20:47 توسط بیدل|

خبر خوب اینکه محسن دانشگاه قبول شد دقیقا همون دانشگاهی که میخواست و جالب اینکه انتخاب اولش و مشروح اخبار:

دیروز ساعت ۱۱ بود که سارا اومد در خونمون و گفت نتایج دانشگاه رو زدن ، چون سیستمم بهم ریخته بود میخواستم برم کافی نت ولی سارا گفت برادرشوهرش میخواد بره ببینه منم مشخصات محسن رو بهش دادم ، داشتم از استرس پس می افتادم که بالاخره خبر قبولی محسن رسید فوری بهش زنگ زدم و گفتم شهر مجلسی قبول شدی ، خیلی خوشحال شد ، اولش مثل خودم باور نمیکرد اما .... اما محسن قبول شده بود ، اونقدر خوشحال شده بودم که زدم زیر گریه.

خوشحالم ... خیلی خوشحالم که تلاش اندکش بی نتیجه نموند .

نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 10:49 توسط بیدل|

امروز تولد عزیز دلم ، محسن بود ، از هفته قبل در تدارک روز تولدش بودم دلم میخواست امسال هم با یه تولد کوچیک اما سرشار از عشق بتونم ذره ای از مهربانیهاش رو جبران کنم ، به بابا و مامانم زنگ زدم و ازشون خواستم بدون اینکه محسن بدونه بیان خونمون و با یک جشن تولد غافلگیرش کنم اما با دعوت شدن خونه دایی بزرگم این جشن و مهمونی شکل دیگری پیدا کرد و مثل پارسال باعث شد خودمون دو تا باشیم ، چون روز جمعه عازم اصفهان بودیم به همین خاطر منم سه روز قبل از تولدش رفتم و کیک سفارش دادم ، محسن شب کار بود و صبح ساعت ۸ می امد خونه و کیک من ساعت ۱۱ اماده میشد ، نمیدونستم باید چکار کنم و هاج و واج مونده بودم که سارا اومد و با پیشنهادش کمکم کرد . شب قبلش همه وسایل رو اماده کردم یکبار امتحانی همه تزیینات رو به دیوار زدم تا موقعیت هر کدوم رو بدنم . محسن ساعت ۸ صبح نون گرفته بود و اومد خونه منم خودم رو زدم به خواب و با حالت خواب الودگی گفتم محسن جان حالا بیا بخواب وقتی بیدار شدیم صبحانه میخوریم و اینجوری بود که همسرعزیزم رو گرسنه خوابش کردم ، به خاطر خستگیش خیلی زود خوابش برد و من هم که از خدا خواسته بودم فوری در اتاق رو بستم و شروع کردم به تزیین پذیرایی ، تند و تند و البته خیلی یواش ( که مبادا محسن بیدار بشه) . ساعت ۱۰ همه چیز اماده شد و تا ۱۱ منتظر شدم ، چقدر این یک ساعت برام سخت گذشت انگار عقربه های ساعت هم با محسن خوابیده بودن .... بالاخره ساعت ۱۱ شد و رفتم کیک رو تحویل گرفتم ... پشت در خونه از جعبه بیرون اوردمش شمع ها و فشفشه ها رو روشن کردم و زنگ در خونه رو زدم چون خواب بود مجبور شدم چند بار زنگ بزنم در رو که باز کرد ... من رو با یه کیک دید ...
ت وووو ل ددددد ت ممممم ب ااااا رک
خونه رو که دید از تعجب نمیدونست چی بگه ... بعد از کمی شلوغ بازی کیک رو خوردیم ، با اینکه پارسال تولدش شور و حال بیشتری داشت اما امسال هم خوب بود و درست همون چیزی شد که میخواستم.
محسن عزیزم ، تولدت رو با تمام وجود بهت تبریک میگم و امیدوارم که سالهای سال خوب و خوش زندگی کنی .نمیدونم چی بگم اما خوشحالم که در کنارت هستم.
اینم کیک و شمع تولدش:
 
 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 10:56 توسط بیدل|


آخرين مطالب
» چند تا عکس دیگه از پسر نازم
» پنجره
» اینم پسرخوب من
» اتاق گل پسرمون
» بادکنک
» دلبسته کفشهایم بودم
» هستی و با نفسهایم نفس میکشی
»
» جواب ...
» همایون شجریان در اصفهان

Design By : Pichak