تبليغاتX
تا مهر او



تا مهر او

الهی ! تا مهر تو پیدا گشت همه مهرها جفا گشت

سلام

بچه ها  جاتون خالي ديشب حنا بندون بود خيلي خوش گذشت

فعلا عجله دارم و بايد برم

ولي ميام اما نميدونم كي !!!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9:51 توسط بیدل| |

به شهر ما خوش آمديد

بالاخره بعد از کلی تلاش شبانه روزی  تونستم عکس ورودی شهر ساوه رو بذارم توی وبلاگ ، راستش طبق برنامه روز پنج شنبه ۲۳ مهر ماه یکهزاروسیصدهشتادو هشت خورشیدی با کمک پسرعموهای بابام و پدر و برادر من و محسن وسایلمون بار زده شد و به سمت ساوه حرکت کردیم . توی راه دل تو دلم نبود ، دلشوره عجیبی داشتم ، همش دوست داشتم هر چه زودتر برسم ساوه و خونه رو ببینم ، توی ذهنم و خیالم خونه رو با وسایل چیده شده تصور میکردم. وقتی رسیدیم ساوه محسن به استقبالمون اومد ، بقیه از سر میدان تا خونه با ماشین رفتن ولی من و محسن پیاده ، دوست داشتم اولین باری که پا میذارم توی خونه با همسرم و شریک زندگی ام همگام و همراه باشم مخصوصا اینکه شب قبلش( بخاطر استرس شدیدی که داشتم ) یه بحث کوچولو با هم کرده بودیم و محسن از دستم ناراحت بود .

خلاصه اینکه با بسم الله و صلوات و ارزوی روزهای خوش توی زندگیم وارد خونه شدم ، با همون نگاه اول عاشق خونه (ان شالله) پرمهرم شدم ، ماشین وسایل هم مدت کوتاهی بعد از ما رسید در خونه و همگی با هم اونها رو خالی کردیم . تا شب همگی تند و تند کار میکردیم ، نمیدونم شاید همه یه ذوق و خوشحالی خاصی داشتیم که گرسنگی رو حس نمیکردیم یا اصلا برامون اهمیت نداشت ، تا ساعت ۱۰.۵ همگی خونه رو اماده کردیم و شاد و خوشحال و با ارزوی خوشبختی و سعادت من و محسن به تماشای خونه چیده شده نشستیم.

من و محسن هم رفتیم و برای بقیه غذا گرفتیم که توی رستوران چقدر خندیدیم ، از بس من گرسنه بودم و با حسرت ادمهایی رو میدیدم که با شکم سیر از رستوران بیرون میرفتن .

شب از بس ذوق داشتم خوابم نبرد  . واااااااااااااای چقـــــــــــــــــــــــــدر خونمون رو دوست دارم . خیلی دلم میخواست تا روز عروسی و تا وقتی که محسن میخواد برگرده اونجا بمونم اما حیف که اینجا کلی کار سرم ریخته . از روز پنج شنبه تا دیروز محسن خونه موند و به قول خودش دل من رو سوزند که تنهایی مونده توی خونه عزیزمون . دلم شدیا برای خونممون تنگ شده.

کارتهای عروسی هم آماده شده ، با اینکه کارت ساده ای رو انتخاب کردیم و لی به نظر من خیلی زیباست و دوست داشتنی.

 اینم عکس کارت عروسی ما .

کارت عروسیمون

برای خوشبختیمون دعا کنید.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:29 توسط بیدل| |

فردا روز رفتنه ، كوله بارم رو بايد بردارم و از اين خونه و از اين شهر برم . فردا قراه برم و يه زندگي نو رو بسازم ، يه خونه نو ، يه خونه هميشگي .

دور شدن از همه چيز برام سخته اما سخت تر از هر چيز دور شدن از اتاقمه، اتاقي كه تمام خاطرات تلخ و شيرينم توي اون بوده ، چقدر اين اتاق رو دوست دارم ، توي اين اتاق گريه كردم ، خنديدم ، شاد بودم ، اين اتاق پناهگاه بزرگ تمام تنهايي هام بوده . در ، ديوار ، پنجره ... همه و همه رو دوست دارم ، خيلي برام سخته كه براي هميشه ازش جدا بشم، ديشب وقتي تمام وسايلم رو جمع كردم و از اتاق بيرون بردم حس خوبي نداشتم ، غمگين بودم .........از ته دل غمگين بودم ، دل كندن خيلي سخته ، توي اين اتاق يه يار هميشگي داشتم اونم عروسك قرمز نازم كه باز هم يارم خواهد بود .

فردا روز بزرگي توي زندگي من خواهد بود روزي كه هيچوقت فراموشش نخواهم كرد . فردا قراره من و همسرم اشيونه عشقولانمون رو بسازيم ، اشيونه اي كه قراه پناهگاه تمام خستگي هاي من و اون باشه .

از وقتي قرار شده كه برم توي غربت زندگي كنم ، اين شعر رو خيلي توي ذهنم براي محسن ميخونم شعر سيد علي صالحي و با صداي جاودانه خسرو شكيبايي:(توي يه فرصت مناسب تمام شعر رو مينويسم)

 

زيبا !

تمام حرف دلم اين است

 من عشق رو با تو آغاز كردم

 در هر كجاي عشق كه هستي آغاز كن .....

پناهم باش تا سنگيني غربت از شانه هايم فرو ريزد

و ملال تنهايي از چشم هايم.

 

يه حس عجيبي دارم اونقدر عجيب كه دستانم براي نوشتن و ذهنم براي گفتن گيج شده است.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 17:23 توسط بیدل| |

 


۱۳۸۸/۷/۱۴ :

از كجا شروع كنم را نميدانم اما دلم عجيب هواي نوشتن كرده است ، اين روزها فرصت براي با خودم بودن خيلي كم شده است ، اونقدر كار سرم ريخته كه حتي فرصت احساس خسته بودن هم نميكنم ، راستش خستگي اونقدر اذيتم نميكنه كه حال و همواي دروني ام اذيت ميكنه چرا كه نميدونم بايد خوشحال باشم كه دارم وارد زندگي جديدي ميشم يا بايد ناراحت باشم كه دارم از اين روزها و اين خونه دل ميكنم و براي هميشه ميرم ، اما خوب بيشتر ناراحتم و گاهي وقتها چشمام رو هاله اي از اشك پر ميكنه ، اره منم مثل اكثر دخترها در عين شادي ناراحتم كه از خونه و خونوادم دور ميشم ، از پدرم كه تا حد مرگ ميپرستمش ، از مادرم ، از برادران خوبم ، الان كه فكرش رو ميكنم مي بينم ناراحتم ..... اره خيلي هم ناراحتم ،

كمتر از بيست روز ديگه اينجام و شماش معكوس آغاز شده ، نميدونم چه روزهايي انتظارم رو ميكشن، اما به اميد خداي مهربانم به سوي اينده قدم بر ميدارم و راهي سرنوشتم ميشوم.

يكي دو هفته پيش رفتم و ساوه رو ديدم جايي كه قرار است چندي به دور از هر اشنايي و توي غربت زندگي كنم ، 

عروسي طبق قرار چند ماه پيش روز تولد امام رضاست ، روزي كه براي من چند سالي است روز بزرگي است ، روز تولد كسي كه با او رازها دارم ، جشن عروسي من روز تولد كسي است كه تمام زندگي ام ، دلم و روحم با او عجين شده است . هر چند جشن عروسي ام با اون چيزي كه هميشه ارزويش را داشتم و توي خيالم پرورشش ميدادم و حتي با اون چيزي كه قول و قرارمون بود از زمين تا اسمون فرق داره اما خوب حداقل خوشحالم كه توي چنين روزي است و اين تنها و تنها چيزي است از اين جشن باشكوه كه دلم را ارام ميكند.

خيلي حرف براي گفتن دارم اما اونقدر دلم گرفته و بغض كردم كه دستانم توان نوشتن ندارد.

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 12:59 توسط بیدل| |

سلام

ميخوام درد و دل كنم راستش الان اخبار شبانگاهي يه گزارش نشون داد ، گزارشي كه حالم رو خيلي متحول كرد. اين بار حسيني باي رفته بود سراغ ترم صفري ها و روز ثبت نامشون ، روز پرخاطره ثبت نام. همين جور كه داشتم با حسرت گزارش رو ميديدم اشك تو چشمام جمع شد و با تمام وجود گفتم خوش به حالي اوني كه امسال دانشجو ميشه .........واقعا خوش به حالشون ...........كاش ميدونستن دارن وارد چه دوران زيبايي از زندگي ميشن .......دوراني كه هر كار هم بكني ، هرچقدر هم كه ازش لذت ببري و به قول معروف نهايت استفاده رو ازش بكني باز هم حسرتش روي دلت ميمونه و البته شاید بيشتر از هر كس ديگه اي.

يادش بخير چه روزي بود روز ثبت نامم روزي كه تك و تنها رفتم براي هفت خوان ثبت نام و چقدر سخت اما شيرين گذشت.

يادش بخير روزي رو كه براي اولين بار وارد محوطه خوابگاه شدم به يه ساك مشكي پر از لباس و بدون خوراكي

يادش بخير روزي رو كه براي اولين بار وارد اتاق ۱۱۱ معروف شدم و دوست خوبم منصوره رو ديدم كه سرما خورده روي تخت افتاده بود و بعد از اشنا شدن باهاش شنونده خالي بندي هاش شدم كه بعدا وقتي رفيق فابريك شديم كلي از بابتش خنديديم

يادش بخير اولين باري رو كه عاطفه يا همون شصت پنجي خودمون رو ديدم كه چطور مثل خانمهاي زبر و زرنگ همه رو ناهار داد

يادش بخير اولين باري رو كه نادي رو با اون وضع ظاهري ( در گوشي ميگم ........به اصلاح خودمون پچل ) ديدمش كه چطور از بابت تختش كه رفته بود بالا ناراحت شده بود

يادش بخير اولين باري كه سيما و مامان گفتن هاش رو ديدم

يادش بخير اولين باري كه الهام عزيزم رو ديدم دوست مهربان و اروم و صبورم

يادش بخير اولين باري كه رخساره و اذين رو ديدم و .....ماجراهايي كه من و رخي درست كرديم

يادش بخير شادي ها و لحظات خوش با هم بودنمون

يادش بخير روزهاي خوش و خوب دانشجويي ، روزهاي خوبي رو كه توي خوابگاه گذروندم

يادش بخير

ديروز كه داشتم وسايلم رو جمع ميكردم( یه جور بستن کوله بار سفری بی بازگشت ، سفری که یه همراه همیشگی داره ) نشستم و يه دل سير عكسهاي اون دوران رو ديدم وااااااااااي كه ، چقدرغرق اون لحظات خوش شدم ، وای که چقدر دلم براي بچه ها تنگ شده، براي تك تكشون. راستش از اينكه نميدونم ايا باز هم ميبينمشون يا ايا بازهم دورهم جمع ميشيم چشمام پر اشك شد چقدر اين دنيا بي وفاست و ادمها رو چه راحت از همديگه دور ميكنه

دلم براي اون روزها تنگ شده كاش دوباره دانشجو ميشدم دوباره برميگشتم همون دوران كاش من هم كتيبه پنج خورشيدي داشتم و اما این بار به جای اینده ميتونستم يه اندازه پنج سال به عقب برگردم واي خدايا ياد اين ايام رو ازم نگير بذار حداقل با خاطرات زيبايشان خوش باشم.

يادش بخير ترم پر شر و شور اول ، ترمي كه هممون حال و هواي دختر دبيرستاني ها رو داشتيم شاد و شنگول و بي قيد و بند راستي يادي هم بكنم از اتاق ۱۰۶ و بچه هاي با صفاشون (كه جا داره همين جا بخاطر حمايت هاي خوراكيشون ازشون تشكر كنم )

يادش بخير ترم دوم و دوشنبه هاش ، ترمي كه گردشگريهامون يا نه بهتره بگم ايرانگرديهامون شروع شد

يادش بخير ترم سوم و دردسرهاي اقاي مرادي( سرپرست خوابگاههاي خواهران ) كه چطور به خاطر شلوغي ما هشت تا ادم بي غم هر دو نفر رو توي يه اتاق انداخت اما خبر نداشت كه اين جمع هشت نفره ول كن ماجرا نيستن و انگار تا اخر با هم ميمونن اتاق ۲۰۱ اتاقي كه روبه روي اشپزخونه بود ( كه يه جورايي امار غذاها رو داشتيم ) ترمي كه جرقه غذا دزدي ها شروع شد از قابلمه آش گرفته تا ماكاروني و بادمجون و قورمه سبزي .............

يادش بخير ترم چهار ترمي كه مرادي خواست ما رو توي يه اتاق بهم رسوند اما اين بار تحت كنترل بيشتر اين بار اتاقي بهمون داد كه حتي راه رفتنمون هم تحت نظر بود اتاقي روي دفتر سرپرستي، اتاق ۲۰۸ ، اتاقي كه دو تا از ساكنين هميشگيش از دست ما و ديوونه بازي هامون فرار رو بر قرار ترجيح دادن ( اخه نه خوراكيهاشون امنيت داشتن و نه خواب و زندگيشون ) اون ترم راستش به خاطر يه سري مسائل كه يه ل...ر به بي مصرف بينمون دو دستگي ايجاد كرد زياد خوش نگذشت اما با تمام اين حرفها باز هم شيرينهاش ادم رو به وجد مياره

ترم پنج مرادي خونش به جوش اومد اين بار پنج نفر رفتن خوابگاه فاطمه اتاق كنار سرپرستي چهار نفر هم همون خوابگاه زينب ولي باز هم تدبير مرادي كار ساز نبود و ما يا توي حياط اتيش ميسوزونديم يا اين خوابگاه يا اون خوابگاه اين دفعه پاتوقمون گسترش پيدا كرده بود ترم پنج براي من ماندگار خواهد شد براي هميشه.

یادش بخیر اولین باری که سارا دوست بسیار خوبم رو دیدم ، یادش بخیر سمانه ، عافیت ، ملیحه ، زینب، فاطمه ، مینو ، خانم سجادی ، خانم دانشمند ، خانم وفاپور و زیراب زنیهاش ، مهرنوش و نوچه هاش ،و..و ... و... و....

ترم شش و هفت و هشت هم گذشت با همون خوبي ها و خوشي ها از اين چند ترم اخر گذشتم چرا كه شادي ها و خنده ها حداقل براي من رنگي دگر داشت خوب وشيرين بود .

يادش بخير دانشكده فني و كارهايي كه ميكرديم يادش بخير كلم پلوهايي كه پشت در اتاق استاد ميخورديم  يادش بخير يادش بخير يادش بخير

ياد همه روزهاي خوش رفته بخير

داره بوي پاييز مياد بوي ماه مدرسه ، بوي كتاب هاي نو ، دفترهاي نو ، لباسها نو .......معلمهاي جديد و سوتي هايي كه ازشون ميگرفتيم

چقدر لذت داشت ، ديشب يه ارزو كردم اونم از ته ، از خدا خواستم كه يك بار ديگه طعم درس خوندن رو بچشم ، طعم بزرگترين و زيباترين عشقي كه تا الان داشتم . كاش كه ارزويم براورده شود.

 امشب خيلي ديوونه شدم.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 23:29 توسط بیدل| |

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 17:0 توسط بیدل| |

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند : آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
- شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرد.
- استاد گفت : اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است.
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
- شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت : استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
- استاد پاسخ داد : البته.
- شاگرد ایستاد و پرسید : استاد, سرما وجود دارد؟؟
- استاد پاسخ داد : این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
- مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.
- شاگرد ادامه داد : استاد تاریکی وجود دارد؟
- استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد.
- شاگرد گفت : دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان ، تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.
- در آخر مرد جوان از استاد پرسید : آقا, شیطان وجود دارد؟؟
- استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ داد : البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.
- و آن شاگرد پاسخ داد : شیطان وجود ندارد آقا . یا حداقل در نوع خود وجود ندارد . شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست . درست مثل تاریکی و سرما . کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد . خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.


 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 16:2 توسط بیدل| |

مترسکی را به یاد می آورم ،
 با کتی قدیمی
                                 ، هیبتی کوتاه
                                      بر سر چهار راه زندگانی.

                      با دو دستی باز
                            ، مدام در تفكر ،
                                      که آنان به چه می خندند.
و آنان خوب می دانند ...
            که این سالیان چگونه گذشت.
                                                    و آنان قائلند و بیدار

 
نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 13:7 توسط بیدل| |

یک عمر گفتم و جواب نشنیدم . امشب آنقدر خواهم گفت که صدای تو را حس کنم:

 کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟...

  دروغ نیست اگر بگوییم محبت را جیره بندی کرده اند. ،

دروغ نیست اگر بگوییم  کسی را با مهربانی کاری نیست.

دروغ نیست اگر بگوییم  چشمهای حریص از روشنی حرف نمی زنند و دهانهای آلوده از راستی نمی دانند. و دستان کوتاه چیزی از سخاوت نمی دانند.

دروغ نیست اگر بگوییم  زمین طاعون زده است

دروغ نیست اگر بگوییم  فاصله زمین از ملکوت بیشتر شده، زمینیان در بند خطوط افتاده اند،خطوط تفرقه ،خطوط جهل و عناد، خطوط کج و ناراست، خطوط فقر و جنگ و رابطه ای بین عشق و مهربانی نیست. رابطه ای بین بودن و نبودن نیست.

ستاره ها همه در تیر رس تاریکی اند و اندیشه ها زیر دست و پای جهل اند.

 و اگر بیــــــــایی...

و اگر بیایی و پنجره ها را به رویت ببندند، چه؟

و اگر بیایی و دلهـــــــا غبار گرفته باشند ، چه؟

و اگر بیایی و یادمان رفته باشد تو را خواسته بودیم.

 یادمان رفته باشد در آرزویت پیر شدیم...

یادمان رفته باشد برایت ندبه گرفتیم...

یادمان رفته باشد تا جمکران پیاده  آمدیم ،

چهار شنبه ها توسل گرفتیم،... جمعه ها گریه کردیم....

 اگر بیـــــایی و پنجره ها را به رویت ببندند، چه؟

و اگر بیایی و دلها غبار گرفته باشند، چه؟.......

 مگر می شود؟؟...

مگر می شود که یادمان رفته باشد؟ ...   یادمان رفته باشد که تورا خواسته بودیم؟

مگر می شود؟؟... تورا از کودکیهامان مشق کردیم:

 « آن مرد آمد... آن مرد در باران آمد... آن مرد با اسب آمد.»

 مگر می شود؟؟ ...

تو را ندیده عاشق شدیم . صدایت را نشنیده پاسخ گفتیم. دعایت کردیم تا بیایی. سالهای سال، پدرانمان، مادرانمان ، و اجدادمان تو را آرزو به دل مانده اند.

کی می شود تاریخ رسمی عشق را اعلام کنی؟

کی می شود جهان را زیر پرو بالت بگیری؟

کی می شود جهان محبت تو را به رسمیت بشناسد و زیر علم عدالتت سینه بزند. نه زیر علم دیگری.

کی می شود آواز خوشبخت تو را بر دیوارها هی گریه کنیم و نام مهربان تورا بر لوح جانمان بنویسیم... بنویسیم:

« آن مرد آمد... آن مرد در باران آمد... آن مرد با اسب آمد.»

 کی می شود؟... کی می شود بنویسیم:

« آن مرد آمد.»

کی می شود؟....

کی می شود با گل یاس به استقبالت بیاییم؟ زمین را از گل محمدی آذین ببندیم؟ چراغ بیاویزیم  بر سردر خانه هامان و باز کنیم این پنجره های همیشه بسته را....

 عادت کرده ایم بگوییم می آیی. .. به این باورهای بارور نشده عادت کرده ایم .

به این بعد ازظهر های معمولی عادت کرده ایم . به این روزهای عقیم که می آیند و می روند ، عادت کرده ایم .صحبت از نیامدن نیست. صحبت از چرا نیامدن است.به این شبهای دامنه داری که می آیند و می روند . به این پریشانی شعله ور که در تشویش دقایق جان گرفته است. عادت کرده ایم....

تو نیستی و در عین نیستی ، هستی و می بینی که جهان چه می کشد.

ای خوب! ای همه حضور!

این آینه ها که صیقل نمی خورند و دلهایی که نمی لرزند و دستانی که بالا نمی رود و دعایی که به استجابت نمی رسد. همه چیزها در عین بودن ، نیستند. همه چیزها در عین روشنی ،سیاه . همه چیزها در عین بزرگی ، کوچکند. و در عین باروری ، عقیم. و این نبودن به مرگ لحظه ها ، به نبود مهربانی، به نیستی حقیقتی روشن دامن می زند.

کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟

آیا دستی هست که برای ظهور تو آسمانی نشود؟

آیا چشمی هست که عصرهای دلتنگی تو را نگرید؟

آیا سری هست که در سودای تو نباشد؟

آیا روزی هست که به امید زیارت تو فردا نشود؟

آیا صبحی هست که در آرزوی دیدار تو روشن نگردد؟

و چه بد که هست. هست . هستند . گاهی هستم ، هستم: دستی ، چشمی، دلی ، سری هستم که در سودای تو نیست. چه بد که گاهی هستم. این تنها باریست که از بودن خود شرمنده ام . من گاهی اینگونه هستم.

گاهی چشمم بدنبال تو نمی دود. .. گاهی دلم برای تو نمی تپد... گاهی سرم در سودای تو نیست...

کجاست؟! نمی دانم! من گاهی اینگونه هستم. شرمنده شرمنده ام.

به حرمت دلی که تو را دوست می دارد ، همچنان مثل همیشه نگاه کن! به من و به شرمندگی هایم ، نگاه کن.

عزیز دلم! به حرمت دلی که تو را دوست می دارد نگاه کن! مثل همیشه.


یادداشت:

1. این نوشته زیبا رو خودم ننوشتم و از وبلاگ یکی از دوستان برداشت کردم

2.از همه دوستان خوب که این چند وقت بهشون کم سر میزنم عذر خواهی میکنم چون این مدت واقعا گرفتارم علت گرفتاریم هم تقریبا مشخصه

3. دوست داشتم قبل از اینکه برم مشهد بیام و اینجا بنویسم اما خوب وقت نشد ، اما شاید پست بعدی بیام و همه چیز رو بنویسم ، از سفری و از کسی بنویسم که رئوفه و ما رو به خونه اش دعوت کرد

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 10:0 توسط بیدل| |

طوفانی دردم و

نمی دانم

بعداز کدام سطر

به تو می رسم

به شب

به دریا

طغیان کرده ام

در هیچ سطری

جا نمی شوم

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 19:10 توسط بیدل| |

اشک رازی است

لبخند رازی است

عشق رازی است

اشک آن شب لبخند عشق ام بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی که بدانی...

من درد مشترک ام

مرا فریاد بزن

درخت با جنگل سخن میگوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن میگویم

نام ات را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را درییافته ام

با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام

دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیریافته !

با تو سخن میگویم

بسان ابر با طوفان

بسان باران با دریا

بسان پرنده با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من

ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو اشناست

 

 

خیلی خوشحالم چرا که بعد از مدتی دور بودن فردا قرار است که عزیز جانم رو ببینم ، روزهای سختی بود روزهای دوری از او ....

چند روزی نیستم بخاطر همین اومدم که روز مرد رو به همسر عزیزم تبریک بگم ، همسر خوبی که خدا نهایت لطفش رو در حقم کرد و او را در کنار من قرار داد و امیدوارم که بتونیم در سایه بی منتهای خدای خوبمان زندگی خوبی داشته باشیم.

همسر عزیزم ، محسن خوب و مهربانم

روزت مبارک

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 11:45 توسط بیدل| |

سلام

بچه ها شب اول ماه رجبه تو رو خدا همدیگه رو از دعای خیرتون محروم نکنید ، اون گوشه موشه ها هم یادی از من بکنید و برام دعا کنید

امیدوارم که همه ما بتونیم این شب رو درک کنیم و قدر این ماه بزرگ رو اونجوری که هست بدونیم

التماس دعا

 

فضیلت ماه رجب:

از حضرت رسول (ص) روایت شده که : ماه رجب ماه بزرگ خداست و ماهی در حرمت و فضیلت به آن نمی رسد و قتال با کافران در این ماه حرام است و رجب ماه خداست و شعبان ماه من است و رمضـان ماه امت من اســت کسی که یک روز از ماه رجــب را روزه داردمستوجب خشنودی بزرگ خدا گردد و غضب الهی از او دور گردد و دری از درهای جهـنمبر روی او بسته گردد .همچنین از موسی بن جعفر (ع) منقولست که : هر که یک روز از ماه رجـب را روزه بدارد آتش جهنم یک ساله ی راه از او دور شود و هر که سه روز از آن را روزه دارد بهشت او را واجب گردد و هم چنین فرمودند : رجب نام نهریست در بهشت از شیرسفیدتر و از عسل شیرین تر ، هر که یک روز از رجب را روزه دارد البته از آن نهر بیاشامد.

 

 

1 ــ از حضرت رسول(ص) روایت شده که هر کس در ماه رجب ....

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 22:37 توسط بیدل| |

حرفهایت مانند نفس عمیقی که از ته دل بر می آید، جانم را زندگی می بخشد. کلمات نوازشگرت مرا به اوج آنچه شور هستی و تمنای حیات می نامند، می کشاند. صدایت.. آه صدایت.. صدایت بیداری روح من است؛ بینایی چشم من و زیبایی احساس من. عشقی فراتر از آنچه در صدای تو موج می زند تن مرا لمس نخواهد کرد..

خداوندا چه حسی است این حس تعلق..؟

من آنگونه به تو تعلق دارم که گویی تو سرزمینی هستی که در آن زاده خواهم شد، تعلقی به همان بزرگی و حسی به همان اصالت..لحظه های من خرامانگاه تو اند.. آرزویی در روزهای من خفته است..بیداری من باش.تصمیم گرفته ام زنده بمانم. تصمیم گرفته ام این حس غریب وجودم را برای چندی در درونم خاموش کنم و به امید همیشه با تو بودن به این زندگی، به این تنهایی تن بسپارم. می توانم ، به خداوند سوگند که می توانم هر کاری را برای تو انجام دهم.
آرزوهای بزرگی دارم که همگی در تو خلاصه می شوند ، باید خودم را پا به پای خواسته هایم رشد دهم. ناگزیر از بزرگ شدنم.

آه که چقدر دلم تنگ این است که کاری را برای تو انجام دهم. دلتنگ این که باب میل تو لباس بپوشم، خودم را برای تو بیارایم و همان کنم که تو می خواهی. دلتنگ این که کارها را بخاطر دیدن تو نیمه کاره رها کنم، برای یک دیدار کوتاه با تو زمین و آسمان را بهانه بیاورم. و همان کنم که تو می خواهی.

تو طلوع کرده ای و چشمان من جز بودن تو چیزی نمی بیند.امروز دیدم. دیدم آن حقیقت عریانی را که ما را یکی می ساخت.حس بودنت را دیدم. عطر همیشگی ات را بوییدم.این حس، دوست داشتن نیست. عشق نیست. نیاز نیست. آرزو و خیال نیست.هیچ کدام اینها حرمت تو را ندارند. هیچ کدام اینها آنگونه که باید تو را خلاصه نمی کنند..

این زندگی ست. تنها حس زندگی و زنده بودن ست که قادر است تمامی من و تو را در خود جای دهد.نمی توانم بگویم که در کنارت عاشق هستم یا بیشتر به بودن در کنارت نیاز دارم و یا اینکه بیشتر از هر چیز دیگری در این دنیا آرزوی با تو بودن را دارم..نه..هیچ کدام اینها کافی نیستند..کم و ناتمامند.

تنها واژه ای که حس بودن با تو را معنا می کند همانا "زندگی" ست. بودن و زنده بودن.

در کنار تو خود را می شناسم. بودنت مرا دچار درک زندگی می کند. و در حضور توست که وجود خویش را احساس می کنم. از سرانگشتانم زندگی می روید. آنگونه که جدا از تو گویی مرده ای ام که میزید. این حس زنده بودن چیزی شبیه به دردیست که از فشار انگشتانم در میان دستهای قوی ات حس می کردم. چیزی شبیه به خستگی شیرینی که تن های تشنه مان را تهی می کرد.. همانقدر ملموس و به یاد ماندنی..

آنچنان که هر روز و هر روز تکرار می شود بی آنکه تکراری شود...درست مثل زندگی و همچون خود زندگی، تو نیز هر روز و هر لحظه در من شروع می شوی و مرا تکرار می کنی...

خداوندا من با او به تو روی میاورم که تو خود بزرگی و نگهدار ما و عشق ما.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 22:27 توسط بیدل| |

باید شاد باشم اما نیستم ، باید خوشحال باشم اما نیستم میدونم باز هم با این دل گرفته ام دارم ناشکری میکنم ولی دست خودم نیست ، حس غمناکی دارم که نمیدونم برای چیه؟ شاید .... شاید چون به خیلی چیزها رسیدم و از خیلی چیزها دور شدم ، چیزهایی رو بدست آوردم و چیزهایی رو از دست دادم .... هر چی که هست و نیست دل گرفته منه.

کاش دنیا اینقدر کوچیک نبود ، البته دنیا کوچیک نیست این ماییم که دنیا رو کوچیک کردیم .

امشب شب میلاد دخت نبی است ، سرور و سالار زنان عالم ، خوشا به حال مولامون ، امشب جای خالی یه نفر رو عجیب حس کردم کسی که دوران کوردکی ام با گرمی حضورش طی شد ، امشب با گریه های مامانم نبودش رو بیشتر از هر وقت دیگه حس کردم ، امشب و بخصوص فردا جای خالیش رو بیشتر حس میکنم ، کاش فردا بود ، کاش فردا من رو ببینه ، کاش ببینه که فردا مریمش عروس مجلسی شده ، مادر بزرگ خوبم یادته....یادته همیشه آرزو داشتی که عروس شدن من رو ببینی ....اما .....اما رفتی .... رفتی و تنهام گذاشتی .... مادربزرگ خوبم روزت مبارک ،


 یادداشت:

۱. از دوست عزیزم " زندگی جاریست... " عذر میخوام که دیر رسیدم و در بازی وبلاگیش شرکت نکردم این روزها خیلی سرم شلوغه

۲. روز مادر رو به همه مادران خوب تبریک میگم

۳. این نوشته مال شنبه شب بود که الان آپ کردم چون اون روز واقعا وقت نداشتم بیام نت

۴. چقدر سخته که نمیشه اس ام اس بدی مگه نه؟!!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 14:27 توسط بیدل| |

سلام

هیچ حرف خاصی ندارم ، راستش برای اولین بار میخوام توی وبم حرف سیاسی بزنم چون زیاد اهل سیاست نیستم و از بحث کردن در این مورد واقعا بدم میاد ، اما .....اما این چند شب مناظره ها را دنبال میکنم و فقط با تمام وجود به خاطر خودم و کشور عزیزم متاسفم ، نمیدونم چرا منظره امشب حالم رو خیلی گرفت .

راستی واقعا این دنیا چقدر ارزش داره؟!!! ایا اونقدر هست که به خاطرش بخواهی حتی با سرنوشت یه نفر بازی کنی چه برسه به یک ملت ؟!!! ایا ارزش دنیا اونقدر هست که بخواهی به اندازه یک شاهی حقی رو ناحق کنی چه برسه به رشوه های میلیونی و میلیاردی ؟!!! نمیدونم شاید واقعا اونقدر ارزش داره؟!!!

 

خدایا خودت عاقبت همه ما رو ختم به خیر کن ،

خدایا هیچوقت حتی به اندازه پلک زدنی مرا به حال خودم رها نکن

خدایا تو بزرگی و بخشنده ، پس از گناهان ریز و درشت همه ما درگذر .

 امین یا رب العالمین

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 0:34 توسط بیدل| |

می خوام یه قصه بگم ، نمیدونم شیرین یا تلخ اما میخوام براتون قصه بگم :

یکی بود یکی نبود ، هر کی که بود هیچ کس نبود چون فقط یکی بود و اونم خدا بود ، ۲۴ سال پیش توی چنین روزی ساعت حول و حوش ۱۰ صبح صدای گریه یه دختر کوچولو همه رو بی تاب کرده بود ، دختر کوچولو نمیدونست برای چی گریه میکنه اما گریه میکرد شاید چون نمیخواست بیاد تو این دنیا ، شاید چون میدونست و خبر داشت که این دنیا چقدر بی ارزش و پسته و زندگی کردن توش چقدر پوچ و بی معناست ، شاید خبر داشت که ....!!!

روزها گذشت و دختر قصه ما بزرگ و بزرگتر شد ،کودکی خودش رو با کمی بدجنسی و شیطنتهای خاص خودش سپری میکرد و بهش خیلی خوش میگذشت اونقدر که دختر قصه ما کودکیش رو با هیچ کدوم از روزهای دیگه زندگیش عوض نمیکنه .

کوچولوی قصه ما بزرگ شد و همه شاهد این بزرگ شدنش بودن ، هیچوقت تنها نبود اما تنهایی رو خیلی زیاد حس میکرد ، همیشه اون گوشه دلش دنبال کسی بود ، کسی که با او باشه ، کسی که برای او باشه ، کسی که بفهمه چرا میخنده ، چرا گریه میکنه ، حرفش چیه ، دردش چیه ، اما....  ولی همیشه یه نوری رو ته دلش میدید ، نوری که هیچوقت نفهمید برای چیه ، دنبال اون نور خیلی گشت که ببینه از کجاست ، چرا....چرا اون نور داره ظلمت وجودش رو رنج میده ، چرا اون نور رو نمیتونه حس کنه ، اصلا چرا باید دنبال اون نور باشه ، دختر قصه ما اون نور خیلی اذیتش میکرد و برای فهمیدن و حس کردن اون نور شاید میشه گفت هستی اش رو گذاشت اما نفهمید که ...  یه روزی نور رو دید اما نتونست بفهمه که چی بود .... شاید روزی ........ روزگاری معنای همه چیز رو بفهمه ...!!!

حالا اون دختر بزرگ شده و برای خودش داره خانمی میشه ، دختر قصه ما الان ۲۴ ساله شده و امروز سالروز تولدشه ، تولد دوباره اون ، هر سال روز تولدش حس عجیبی رو داره ، حسی رو که خیلی دوست داره ، انگار خوشحاله که یه شمع دیگه به شمعهای کیک تولدش اضافه شده  شاید از فوت کردن شمعهای بیشتر لذت میبره ....شاید چون میدونه هر چی تعداد این شمعها بیشتر باشه .....(نه نگم بهتره...). دختر قصه ما امسال تولدش با بقیه سالها یه تفاوت خیلی بزرگی داره ....امسال قراره یه کسی بهش تولدش رو تبریک بگه که دنیای اونه ، امید اونه ، و یه کلام همه کس اونه . به قول همون یه نفر  امسال ۱۵ خرداد روز جهانی دزد دل  خلاصه اینکه.....

بابا جون تولدمه دیگه ، اه چرا ساکت نشستید ؟!! خوب تولدم رو تبریک بگید دیگه .....نه ....نه صبر کنید .... کادو برام چی آوردید؟.....

کلی حرف زدم اما یادم رفت خودم به خودم تولدم رو تبریک بگم پس دستم رو میذارم پشت گوشهای دلم و داد میزنم و میگم :

                                                       تولدم مبارک

       

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 10:0 توسط بیدل| |

بدون شرح باشه بهتره ، نه؟

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 11:46 توسط بیدل| |

سلام

خوبی نازنینم ؟

تولدت مبارک ، صد سال به این سالها ، ایشالله که صد ساله بشی ننه

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 0:0 توسط بیدل| |

توی این بازی جدید باید هر چیزی نوستالیژیکی را که دوست دارید بنویسید (زنده کردن خاطرات)


۱. جوجه: تو دوران بچگی خاطره خاصی از جوجه ندارم چون زیاد ازشون خوشم نمیومد اما ترم دوم که بودم توی خوابگاه بچه ها چندتایی جوجه گرفته بودند و با هم توی یه اتاق ( که بیشتر شبیه طویله شده بود ) زندگی مسالمت امیزی رو داشتیم . اخر یکی از همون هفته ها که همه رفته بودند خونه وداشتم اتاق رو جارو میکردم و بچه ها جوجه ها رو اول به خدا و بعد هم به من سپرده بودند با یه ضربه جارو جوجه اردک طلای رو فرستادمش سینه قبرستون و دامن خودم رو به خون الوده کردم و برای یک عمر مهر قاتل بودن روی پیشونیم خورد . خوب به من چه ...... جوجه خنگ .... هی میومد تو دست و پا ......


۲. عروسک :  عروسک من آبی بود عروسک داداشمم (!!!  ) قرمز، خیلی دوسش داشتم ولی مامان سخاوتمندم عروسک آبی من رو داد به نوه خاله اش که اسم اون هم مریم بود ( واااااااای یه چیز جالب نامزد اونم الان اسمش محسن ....چه با حال ) تا چند روزی افسردگی گرفته بودم و فقط گریه میکردم تا اینکه بابا برای مجید یه اسباب بازی جدید خرید و عروسکش رو دادن بهم و اون عروسک قرمزه شد همه زندگی من ........ یه چیزی میگم ولی بین خودمون بمونه ...... من تا سوم راهنمایی باهاش بازی میکردم ... هنوزم که هنوزه تو کمدمه .........خیلی دوسش دارم .... حتی محسنم که اومد نشونش دادم و وقتی بغلش کردم بهم خندید  خوب دوسش دارم ....
یه بارم سر عروسک دختر خاله ام را از جا کندم ، چون عروسک اون حرف میزد ولی عروسک من حرف نمیزد ( اخر بد جنسی بوداااااااااااااا   )


۳. جامدادی :  امان از دست مامان سخاوتمند ... قبل از اینکه برم مدرسه بابا برام یه جامدادی شیشه ای زرد رنگ خریده بود که روش چند تا تکمه سیاه بود که آهنگ میزد ... چقدر ذوق میکردم ... چه انگیزه ای بهم داده بود برای مدرسه رفتن ...شبها تا صبح با اون جامدادی حرف میزدم و توی خیالات خودم بارها و بارها با اون میرفتم مدرسه ...اما دست سخاوت مامانم ارزوی منو ناکام کرد و جامدادی رو داد به پسر خاله ام   چقدر ناراحت شدم ...شاید باور نکنید ولی هنوز که هنوزه چشم دنبالشه ، همیشه روبه روی لوازم التحریریها دنبالش میگردم .


۴. ای کی یو سان : از مامانش خیلی بدم میومد همین !!!


۵. درک : یادمه موقع پخش سریال پلیسی درک من و دختر خاله ، دختر دایی هام بازی " خانم درک آقای درک " رو میکیردیم و چقدر این بازی رو دوست داشتیم و لذت میبردیم.


۶. نخودچی کیشمیش : یه شلوار داشتم جیبهاش خیلی بزرگ بود همیشه هم پر بود از نخودچی کیشمیش هایی که آقاجون خدابیامرزم میداد ، گاهی وقتها هم از مغازش یواشکی کش میرفتم


۷. یادمه وقتی با دخترها بازی میکردم همیشه دعوام میشد اما با پسر خاله و پسر عمه و پسر دایی هام خیلی راحت و خوب ساعتها بازی میکردم و کلی هم بهمون خوش میگذشت .


۸. کارگری : بابام که کارگاه جوراب بافی داشت ( هی ... یادش بخیر...) هر روز صبح باهاش میرفتم سر کار و آخر شب خسته و کوفته بر میگشتم خونه ، اونجا با کارگرها که بیشتر با بابام دوست بودند خیلی بهم خوش میگذشت هر کاری داشتند و حال نداشتند که انجام بدهند از من بخت برگشته میخواستند ، براشون برام سیگار بخرم ، اونجاها رو آب و جارو کنم ، ضایعات جورابها رو که تو دست و پاشون بود جمع کنم .... خلاصه اینکه شاید من خیلی بیشتر از اونها فعالیت داشتم ...اما خوب در عوض اونها هم خیلی برام خوراکی میاوردند ، یکیشون برای عرو.سکم چنان رختخواب قشنگی دوخته بود و اورد که نگو .


۹. فوتبالیست ها : وقتی یاد اون کارتون میوفتم بیشتر از هر چیز ذوق و شوق دختر خاله ام و با حرکت دستاش یادم میاد 


۱۰. نمره بیست : خونه مادر بزرگ که جمع میشدیم از بس بچه زیاد بود و سر و صدای اونها نمیذاشت صدا به صدا برسه شوهر خاله کوچیکم همه ما بچه ها رو یه جا ردیف میکرد و میگفت : میخوام نمره بدم هر کی ساکت تر باشه نمره بهتری میگیره و بچه ها هم بدون هیچ حرکتی می نشستیم تا نمره بیست و رو بگیریم ( الهی بمیرم برای خودمون .... که چقدر خنگ بودیم  )


۱۱. استشن(!!!) : همون شوهر خاله نازنین یه ماشین داشت ماله عهد عتیق ، یه استشن تقریبا قهوه ای رنگ که همیشه جای ما بچه ها اون آخر بود ، یه جایی که میخواستیم بریم همه بچه ها دختر و پسر میریختیم اون عقب ، و چقدر بهمون خوش میگذشت.


۱۲. تلافی : یه بار یادمه با دختر داییم دعوام شده بود و همش منتظر یه فرصت بودم که حالش رو بگیرم ، تا اینکه رفت دستشویی (قبلا ها دستشویی مادر بزرگم توی حیاط بود ) منم رفتم و در رو از پشت بروش بستم اونم هر چی داد زده بود هیچکس صداشو نشنیده بود و ساعتها توی دستشویی گیر کرده بود  ، بعد از اینکه از دستشویی ازاد شد و رنگش مثل گچ سفید شده بود و توی اون حال دیدمش خیلی دلم خنک شد و با لبخندی رضایت بخش نگاهش میکردم .


۱۳. گیس و گیس کشی : تابستون سال دوم دبستان با دختر خاله ام کلاس قران ثبت نام کرده بودیم اما توی دو تا کلاس مختلف ، روز عاشورا بود و رو به روی مغازه آقاجونم منتظر اومدن هیئت مسجد محله بودیم که تا دیدیمش بریم به مامانها بگیم بیان بیرون، تا اینکه سر معلم هامون که کدوم بهتره دعوامون شد و.... خلاصه گیس و گیس کشی شد تا اون حد که از سر و صدای ما مامان ها و بقیه خاله ریختند تو خیابون و ما رو از هم جدا کردند .


۱۴. لباس نو عید : همیشه دوست داشتم لباس عید رو که میخریدم چندین و چند بار قبل از روز عید بپوشم اما مامانم نمیذاشت ، منم تا پاشو از خونه میذاشت بیرون اونها رو میپوشیدمو باهاشون اونقدر راه میرفتن که حد نداشت

دیگه چیز خاصی یادم نمیاد.

این یه جور بازی وبلاگیه جدیده و من هم به دعوت یکی از دوستان به این بازی دعوت شدم و طبق قانون بازی ۵ نفره دیگه رو هم به این بازی دعوت کنم ، من هم از دوستان خوبم که همیشه من رو مورد لطف خودشون قرار میدهند دعوت میکنم باشد که دعوتم را اجابت کنند. دوستان خوبم :

۱. دانشجو  ۲. امیرحسین   ۳. قناری یکی یه دونه   ۴.مهندس MJ     

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:20 توسط بیدل| |

 

السلام علیک ایتها الصدیقة الشهیدة يا فاطمه الزهراء..

شهادت مظلومانه دخت مکرم نبی اسلام، بانوی دو عالم
حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها تسلیت باد.

زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آيينه پاکي است. زهرا زلال کوثر است. اي هميشه جاري! اي بهار کوتاه! اي ترنم باران وحي! در شکوه مقام تو حيرانم که معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه مي زند. برهوت اين دنياي خاکي شايستگي ميزباني چشمه سار هميشه جاري تو را نداشت. تو که در آيينه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر، غريبانه زيستي و در وداع شبانه ات با پهلويي بيمار، خانه گلين را به اميد آغوش بهشتي پدر ترک گفتي...

                                                         برگرفته از وب سایت ختم قرآن مجید

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:39 توسط بیدل| |


Design By : Night Skin