تا مهر او
الهی ! تا مهر تو پیدا گشت همه مهرها جفا گشت
تو را به نگهبانی باغ دلم گماشته ام
بپذیر پسرم
بپذیر نفسم
وگرنه باغ پاییزی دلم در تکرار ثانیه ها جان خواهد داد
همون رمز قبلی
ادامه مطلب
زوجی جوان به تازگی در محله ای نقل مکان کردند .یک روز صبح وقتی که مشغول خوردن صبحانه بودند ، زن جوان از بیرون پنجره متوجه همسایه اش شد که در حال پهن کردن رخت ها بود .
زن جوان گفت :
رخت ها خیلی تمیز نشده
رخت ها خیلی تمیز نشده زن جوان گفت :
رخت ها خیلی تمیز نشده آن همسایه نمی داند چطور باید رخت ها را بشوید .شاید به صابون رخت شویی بهتری نیاز دارد !
شوهرش نگاهی به پنچره کرد ولی چیزی نگفت ...
هر وقت که آن همسایه رخت ها را برای خشک شدن پهن می کرد زن جوان همان جملات را تکرار می کرد .
تقریبا یک ماه بعد از آن جریان زن جوان زمانی که رخت هایی بسیار تمیز را روی طناب دید تعجب کرد و به همسرش گفت :
نگاه کن ! آن همسایه بالآخره فهمید که چطور رخت ها را بشوید !نمیدانم از چه کسی یاد گرفته !
همسرش در پاسخ گفت :
من امروز صبح زودتر بیدار شدم و پنجره ها را تمیز کردم!
زندگی نیز چنین است:دیدگاهی که ما نسبت به دیگران داریم به پاکی و شفافیت پنجره ای بستگی دارد که ما از ورای آن نگاه می کنیم...
شاید ایده ی بدی نباشد اگر قبل از اینکه هرگونه انتقادی کنیم ببینیم آیا افکار و ذهن ما برای دیدن خوبی های افراد قبل از قضاوت درمورد آن ها آماده است یا نه!
بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.
بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی میتونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.
و مهمتر از همه بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اون قدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده.
آقا! اگر بادکنک سیاه را رها می کردید بالاتر می رفت؟
مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و گفت : " آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد."
سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود
=========================
==============
==============
==============
حالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيست
======
وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست
واي، خداي بزرگ! من چقدر خوشبختم. من همان خاك انتخاب شده هستم
که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب کنم
الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..
بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم
پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم
نازنینم!
امدی .... آری الان هستی و با نفسهایم نفس میکشی . الان نود و پنج روز هست که تو با منی.
نازنینم! نمی دانی حس با تو بودن این روزها چقدر برایم شیرین و دلپذیر است. صبح ها که از خواب بیدار میشوم می دانم که تنها نیستم ، شبها با یاد تو و با فکر تو به خواب میروم . تو در درونم هستی ، در درونم دارد با من این دنیا را تماشا می کنی. از دریچه نگاه من! وجود معصومانه تو رنگ و بوی همه اتفاقاتی که هر روز برایم می افتد را عوض کرده است. گاهی فکر می کنم اعجاز خلقت تو فقط به آفرینش و تکامل لحظه به لحظه ات نیست که این مساله با تمام معجزه بودنش فقط بخش کوچکی از کل داستان است. تغییرات لحظه به لحظه ای که دارد در من رخ می دهد. دایره های کوچک فکر و روحم که لحظه به لحظه دارند موجود جدید معصومی را به حریم خود فرا می خوانند. برنامه های غذایی که به خاطر وجود تو از این به بعد باید مراعاتشان کنم. شرایط جدیدی که با تمام پیچیدگی و ابهامش دارم به سمتش آغوش می گشایم و ...
...و این نرم نرمک خزیدنت در فکرها و کارهایم برایم هم عجیب است و هم شیرین.
دیگر تنها نیستم. حتی اگر اینجا در این اتاق خالی از احساس گوشی برای شنیدن حرفهایم نباشد می دانم که تو با من هستی و قلب کوچکت دارد درون من می تپد. خدا تو را اینقدر نزدیک من قرار داده است که می توانی با صدای قلبم هم حرفهایم را بشنوی. نیازی نیست برای حرف زدن با تو به دنبال کلمات بگردم! اعجازی که خداوند در این رابطه نهاده شده است هنوز برایم مثل یک معما است. یک معما که پیچیدگی و شیرینی را تواما در خود دارد.
شیرین زندگی ام!
شب تولد بزرگترین مرد عالم از وجودت باخبرشدم.نشانه های مختلفی از وجودت را درونم حس می کردم شواهدی که برای من ثابت میکرد هستی اما هیچ کدامشان علمی نبود. لحظه ای که با روشن شدن خطی وجود تورا باخبر شدم لحظه عجیبی برایم بود لحظه ای که نمیدانستم باید گریه کنم یا بخندم لحظه ای که از شدت خوشحالی زبانم قاصر شده بود از همه چیز.
سر نماز فقط گریه کردم و خدای خوبمان را برای بودنت شاکر شدم. چقدر آن نماز برایم شیرین بود نمازی که برای اولین بار با هم خواندیم.
هنوز باورم نمی شود،.... هنوز برایم باورش سخت است که دو قلب در درونم می تپد!خدایا شکرت.
اری ... اینها درد و دلی است با موجود پاک و معصومی که در درونم زندگی میکند دلم میخواهد با تمام وجودم فریاد بزنم و بگویم :
" من هم مادر شدم"
این روزها
دلم گرم است به بودن!
و دوست داشتن را این روزها چه خوب می بلعم...
دومین انگشت دست چپم متاهل است
و خود متعهد!
حتی اگر ستاره های آسمان نخواهند
باز هم دوست خواهم داشت...
حتی اگر ابرها بگویند
از راهی که رفته ام باز نخواهم گشت...
حتی اگر عشق بخندد...
عاشق نخواهم شد!
زیرا
چشیده ام...
که دوست داشتن از عشق برتر است...
استاد چقدر جای تو خالی بود ...
حرفهایت مانند نفس عمیقی که از ته دل بر می آید و جانم را زندگی می بخشد. کلمات نوازشگرت مرا به اوج آنچه شور هستی و تمنای حیات می نامند، می کشاند. صدایت.. آه صدایت.. صدایت بیداری روح من است؛ بینایی چشم من و زیبایی احساس من. عشقی فراتر از آنچه در صدای تو موج می زند تن مرا لمس نخواهد کرد
خداوندا چه حسی است این حس تعلق...!
من آنگونه به تو تعلق دارم که گویی تو سرزمینی هستی که در آن زاده خواهم شد، تعلقی به همان بزرگی و حسی به همان اصالت..لحظه های من خرامانگاه تو اند..
عزیز جان بیداری من باش...تصمیم گرفته ام زنده بمانم. تصمیم گرفته ام این حس غریب وجودم را برای چندی در درونم خاموش کنم و به امید همیشه با تو بودن به این زندگی، به این تنهایی تن بسپارم. می توانم ، به خداوند سوگند که می توانم هر کاری را برای تو انجام دهم
.آرزوهای بزرگی دارم که همگی در تو خلاصه می شوند ، باید خودم را پا به پای خواسته هایم رشد دهم. ناگزیر از بزرگ شدنم.
آه که چقدر دلم تنگ این هستم که کاری را برای تو انجام دهم. دلتنگ این که باب میل تو لباس بپوشم، خودم را برای تو بیارایم و همان کنم که تو می خواهی. دلتنگ این که کارها را بخاطر دیدن تو نیمه کاره رها کنم، برای یک دیدار کوتاه با تو زمین و آسمان را بهانه بیاورم. و همان کنم که تو می خواهی.
تو طلوع کرده ای و چشمان من جز بودن تو چیزی نمی بیند.امروز دیدم. دیدم آن حقیقتی که ما را یکی می ساخت.حس بودنت را دیدم. عطر همیشگی ات را بوییدم.این حس، دوست داشتن نیست. عشق نیست. نیاز نیست. آرزو و خیال نیست.هیچ کدام اینها حرمت تو را ندارند. هیچ کدام اینها آنگونه که باید تو را خلاصه نمی کنند
..این زندگی ست. تنها حس زندگی و زنده بودن ست که قادر است تمامی من و تو را در خود جای دهد.نمی توانم بگویم که در کنارت عاشق هستم یا بیشتر به بودن در کنارت نیاز دارم و یا اینکه بیشتر از هر چیز دیگری در این دنیا آرزوی با تو بودن را دارم..نه..هیچ کدام اینها کافی نیستند..کم و ناتمامند
.تنها واژه ای که حس بودن با تو را معنا می کند همانا "زندگی" ست. بودن و زنده بودن
.در کنار تو خود را می شناسم. بودنت مرا دچار درک زندگی می کند. و در حضور توست که وجود خویش را احساس می کنم. از سرانگشتانم زندگی می روید. آنگونه که جدا از تو گویی مرده ای ام که میزید. این حس زنده بودن چیزی شبیه به دردیست که از فشار انگشتانم در میان دستهای قوی ات حس می کردم. چیزی شبیه به خستگی شیرینی که تن های تشنه مان را تهی می کرد.. همانقدر ملموس و به یاد ماندنی
..آنچنان که هر روز و هر روز تکرار می شود بی آنکه تکراری شود...درست مثل زندگی و همچون خود زندگی، تو نیز هر روز و هر لحظه در من شروع می شوی و مرا تکرار می کنی.
..خداوندا من با او به تو روی میاورم که تو خود بزرگی و نگهدار ما و عشق ما.
دو سال از با هم بودنمان و یکی شدنمان میگذرد و خوشحالم که او را در کنارم دارم . پس با تمام وجود میگم: " محسن جان همسر خوبم سالگرد ازدواجمون مبارک"

بر چهره ی گل نسيم نوروز خوش است
بر طرف چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه بگويی خوش نيست
خوش باش ومگو ز دی که امروزخوش است
سال نو پیشاپیش مبارک
بارها این رویا را دیده ام!
اما او از من در گریز است!
دلیلش؟........نمیدانم! ...نمیدانم!
می کوشم خود تعبیرش کنم!
در می مانم.....
چشمانم را بر هم می فشارم ومنتظر رویا می مانم.
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشمان من است ....
خبر خوب اینکه محسن دانشگاه قبول شد دقیقا همون دانشگاهی که میخواست و جالب اینکه انتخاب اولش و مشروح اخبار:
دیروز ساعت ۱۱ بود که سارا اومد در خونمون و گفت نتایج دانشگاه رو زدن ، چون سیستمم بهم ریخته بود میخواستم برم کافی نت ولی سارا گفت برادرشوهرش میخواد بره ببینه منم مشخصات محسن رو بهش دادم ، داشتم از استرس پس می افتادم که بالاخره خبر قبولی محسن رسید فوری بهش زنگ زدم و گفتم شهر مجلسی قبول شدی ، خیلی خوشحال شد ، اولش مثل خودم باور نمیکرد اما .... اما محسن قبول شده بود ، اونقدر خوشحال شده بودم که زدم زیر گریه.
خوشحالم ... خیلی خوشحالم که تلاش اندکش بی نتیجه نموند .
| Design By : Pichak |

